part:34

((زخم های رقم خورده ))

ویو رزا


+ثانیه ها به ساعت ها تبدیل شده بود اما انگار برای من چندین سال گذشته بود...

صفحه لپ تابم روشن بود اما فکر من فقط به یه چیز فک میکرد حرفای تهیونگ‌..

قلبم به درد میاد وقتی میبینم بامن سردی.
دلم میخواد بغلت کنم و یه دل سیر بوست کنم..

مثل قبل موهامو نوازش کنی و قربون صدقم بری..

ولی نمیدونم هنوز امکان همچین تصوری هست یانه...


وقتی موقع فیلمبرداری اونقدر بهم نزدیک شدی باعث شد قلبم برای چندلحظه تپدین رو فراموش و نفس کشیدن سخت شه.

با یاآوری گذشته و ندونستن آینده بیشتر میشکنم.

نگاهت مانند سرد یخ اما همنشینی باتو گرم و دوستانه.

+تمام این شعرهارو داخل کاغذی نوشتم برای چندلحظه قلم خودکار رو کاغذ موند آیا نوشتن این احساسات درست بود؟

احساساتی که سعی کردم سرکوبشون کنم اما حالا میفهمم که بیشتر از قبل دارن بی تابی میکنن.


+کاغذو مچاله کردم و توی سطل زباله انداختم مشکل فقط تهیونگ.لی دون سونگ و میرا نبود.

پای یه نفر دیگه وسط بود که منو کامل میشناخت و من تنها چیزی که ازش میدونستم این بود جئون . جئون.

باید زودتر از اینا بهش شک میکردم که ملاقات من با اون مرد و رسیدنم به عمارت تهیونگ فقط یه اتفاق نبوده از قبل برنامه ریزی شده...

و انگار که منوتهیونگ هم داریم طبق قانون بازی اونا پیش میریم.....

+وسایلم رو جمع کردم داشت بارون میومد هوای بارونی و بوی خاک ترکیب مورد علاقم بدون اینکه فک کنم چه کسی منو زیر نظر داره و چه کسی منتظر منه فقط زیر بارون رفتم قطره های آب حرف های ناگفته زیادی رو بهم منتقل میکردن.


یادمه همیشه به تهیونگ میگفتم دونفره زیر بارون بیشترین کیف رو داره اون فقط بهم لبخند میزد و میگفت . دوست ندارم خانومم سرما بخوره.


+ای تهیونگ احمق دیگه مثل قبل پیشم نیستی که نگرانم بشی (خنده)

+دیگه مثل قبل قرار نیست مواظبم باشی .
قرار نیست داخل آغوشت جایی داشته باشم همه اونها الان برای زنی شده که معلوم نیست تورو واقعا دوست داره یانه (کمی بغض).



____________________________________

رزا نمیدونست که تهیونگ دارد دیوونه بازی های اورا گوش میدهد و هربار لبخند میزند.

ویو تهیونگ

_آره همه چی تویه دوسال عوض شد اما عشق من نسبت به تو هیچ وقت تغییر نکرد بچه .
بعضی از چیزها کم رنگ تر دیده میشن ولی هیچوقت فراموش نمیشن .

_______________________________________

ساعت از ۲ شب هم گذشته بود نه رزا خوابیده بود و تهیونگ هردو فقط به یه چیز فکر میکردند کنار هم ماندن بهتر از دوری است.


رزا از شدت هیجانی که معلوم نبود موضوعش چیست ملافه را گاز میگرفت احساساتش برگشته بود و تصمیم گرفته بود یه فرصت دیگه برای تهیونگ اولین و آخرین فرصت.

تهیونگ هم به سقف اتاق خیره شده بود لبخند کوچکی رو صورتش. شکل گرفت دیدن رزا داخل باران درست مثل قدیم و شنیدن حرف هایش میتوانست تهیونگ را قانع کند که برای درست کردن همه چی هنوزم آنقدر دیر نشده است.....

ادامه دارد........
دیدگاه ها (۳)

part:35

part:36

part:33

part:31

در زدم که درو باز کرد_ ات... خو...خوشگل من لطفا به حرفام گوش...

گیره مو های آنیا رو درست کردمبرخلاف انتظارم خیلی راحت روی مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط